شهرمون سفید پوش شده واین یعنی خدا هنوز صدامونو می شنوه…
یادش به خیر بچه که بودیم مدت ها پشت پنجره می ایستادیم و به آسمون ابری چشم می دوختیم تا وقتش برسه و اون اتفاق رویایی به وقوع بپیونده. منتظر بودیم تا اون دونه های سفید از آسمون فرود بیان و اونقدر روی هم تلمبار بشن تا زمین سفید بشه. وقتی دونه ها رو می دیدیم که دسته جمعی در حال فرود اومدن تو حیاط خونه هستن، کلی هورا می کشیدیم و بالا پایین می پریدیم. وقتی زمین سفید می شد، همه جای شهر می شد، شهر بازی و دیگه کسی نمی تونست حتی به زور هم که شده ما رو به خونه بکشونه! با برف می شد هر کاری انجام داد. می شد باهاش خونه برفی ساخت، گوله بازی کرد، سرسره درست کرد، آدم برفی ساخت و کلی چیزای دیگه! البته برف یه توانایی خیلی خیلی خوب داشت که همه ی بچه ها عاشقش بودن برف می تونست مدرسه ها رو تعطیل کنه! و شاید این بهترین قسمتش بود!
چه سعادتی است وقتی که برف می بارد دانستن اینکه تن پرنده ها گرم است
“روابط عمومی شهرداری جغتای”
























